محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
2717
تاريخ الطبرى ( فارسي )
چند برابر چيزهايى كه از معاويه خواسته بود نوشت و نگهداشت . معاويه نيز نامهء حسن را كه فرستاده بود و چيزها خواسته بود ، نگهداشته بود . گويد : و چون معاويه و حسن تلاقى كردند ، حسن عليه السلام از او خواست تا تعهدى را كه در نامهء مهرزدهء معاويه نوشته بود انجام دهد ، اما معاويه نپذيرفت و گفت : « همان چيزها را كه نخستين بار خواسته بودى انجام مىدهم كه وقتى نامه ات به من رسيد همان را تعهد كردم » حسن عليه السلام گفت : « وقتى نامهء تو به من رسيد من در آن نوشتم و تعهد انجام كرده اى » در اين باب اختلاف كردند و معاويه هيچيك از تعهدات را براى حسن عليه السلام انجام نداد . گويد : و چنان بود كه وقتى در كوفه فراهم شدند عمرو بن عاص با معاويه سخن كرد كه به حسن بگويد به پا خيزد و با مردم سخن كند ، اما معاويه اين را خوش نداشت و گفت : « از اين كه وى را به سخن وادارم چه منظور دارى ؟ » عمرو بن عاص گفت : « مىخواهم سخن ندانى او بر كسان عيان شود » و همچنان با معاويه سخن كرد تا پذيرفت . يك روز معاويه برون آمد و با كسان سخن كرد آنگاه بگفت تا يكى بانگ زد و حسن بن على را بخواند و معاويه گفت : « اى حسن بر خيز و با كسان سخن كن » پس حسن شهادت بگفت و بى تأمل سخن آغاز كرد و گفت : « اما بعد ، اى مردم ، خدا به وسيلهء اول ما شما را هدايت كرد و « به وسيلهء آخرمان خونهايتان را محفوظ داشت . اين كار مدتى دارد و دنيا « به نوبت است ، خداى تعالى به پيمبر خود صلى الله عليه و سلم گفته : چه « مىدانم شايد آزمايش شماست و بهره ورى محدود » و چون اين بگفت ، معاويه گفت : « بنشين » و پيوسته از عمرو آزرده بود و مىگفت : « اين به صوابديد تو بود » و حسن عليه السلام را سوى مدينه فرستاد .